من و پارک و دوستانم
امروز 5شنبه 23 شهریور ماه یک هزار و سیصد خورشیدی:
من و مامان زهره رفتیم پارک ملت که اونجا دوستانم رو ببینم ،که پیشنهاد رفتن به چنین قراری رو مامان زهره و البته خاله مرجان جون دادند که ازهر دوشون بینهایت ممنونم
پارسا پسر خاله مرجان.
آرتا پسر خاله بهاره.
سپنتا پسر خاله مریم.
بردیا پسر خاله نسرین.
پانیلا دختر خاله کتایون .
من کامیونم رو برده بودم که بچه ها هی از من میگرفتند و باهاش بازی میکردند
من هم ماشین یکی از بچه ها رو میگرفتم
ما دوبار پفیلا رو ریختیم روی زیر انداز که مامان هامون مجبور شدند اون رو بتکونند
این عکس قبل از رسیدن سر قرارمونه:

معرفی میکنم از سمت چپ:
بردیا جون،پارسا جون،خودم،سپنتا جون

دو نفرجدیدی رو هم که در عکس میبینید:
پانیلا جون که موبایل دستشه و آرتا جون که پشتش به دوربینه

بعد از اینکه خاله ها رفتند من و مامانی توی پارک موندیم ،منتظر بابا جون که بیاد و ناهار بنده رو بیاره.
آخه بابا مجید ناهار من رو برده بود شرکت تا وقتی کارش تموم شد با مایکروفر گرم کنه و برای من بیاره.
و از اونجاییکه خیلی طول کشید من و مامانی مشغول بازی شدیم و چند تا عکس هم مامانی از من گرفت:





من و پارک و دوستانم 